تبليغاتX

##همه چی##

##همه چی##
سلام من بعد از مدتي دوباره اومدم !!! )خواهش مي كنم تشويق نكنيد) بله من اومدم تا دوباره در جمع شما دوستان باشم و با اپ هاو مطالب جديد از شما دوستان گرامي پذيرايي كنم تنها به نظراي شما دوستان احتياج دارم كه منو همياري كنند (اه چه قد لفظه قلم ‌‍‍‍(درس نوشتم؟)صحبت كردم!! اصلا خودم نفهميدم چي گفتم !!)

                          

                                      نظر فراموش نشه


لينك | نوشته شده در 2008/10/19ساعت 3 PM توسط ....!؟|
نامه ای برای پدر  : 

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود،
با تعجب ديد كه تخت خواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده.
يك پاكت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود " پدر " !!
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه رو خوند


لينك | نوشته شده در 2008/7/12ساعت 12 PM توسط ....!؟|

لينك | نوشته شده در 2008/7/12ساعت 12 PM توسط ....!؟|
معادله

معادله 1.............................................

 

انسان = خوردن + خوابيدن + كار+ لذت

خر =  خوردن + حوابيدن

 

بنابراين:

انسان = خر + كار + لذت

 

در اينصورت:

انسان – لذت = خر + كار

 

به عبارت ديگر

انساني كه لذت نمي برد چون خري است كه فقط كار مي كند.

 

معادله 2..............................................

 

مرد = خوردن + خوابيدن + پس انداز كردن

خر = خوردن + خوابيدن

 

بنابر اين:

مرد = خر+ پس انداز كردن

 

بنابر اين:

مرد - پس انداز = خر

 

به عبارت ديگر

مردهايي كه پس انداز نمي كنند با خر برابرند

 

معادله 3..................................................

 

زن = خوردن + خوابيدن + هزینه كردن

خر = خوردن + خوابيدن

 

بنابراين:

زن = خر + هزينه كردن

 

در اينصورت:

زن – هزينه كردن = خر

 

به عبارت ديگر:

زنهايي كه هزينه نمي كنند خرند.

 

نتيجه گيري از معادلات 2 و 3

مردهايي كه پس انداز نمي كنند = زن هايي كه هزينه نمي كنند

 

بنابراين:

وقتيكه مردها پس انداز مي كنند از خر شدن زن هايشان جلوگيري مي كنند(نتيجه منطقي 1)

و زن هاييكه هزينه مي كنند از خر شدن مردهايشان جلوگيري مي كنند (نتيجه منطقي 2)

 

بنابر اين خواهيم داشت:

مرد + زن = خر + پس انداز + خر+ هزينه

 

بنابر اين....از نتايج منطقي 1 و 2 مي توانيم استنباط كنيم كه:

 

مرد + زن = 2خر كه با شادي در كنار هم زندگي مي كنند.


لينك | نوشته شده در 2008/7/12ساعت 12 PM توسط ....!؟|
قبل از ازدواج!!!......... بعد از ازدواج!!!!!!!!!........
قبل از ازدواج

مرد: آره، ديگه نمی‌‌تونم بيش از اين منتظر بمونم

زن: می‌‌خواهى من از پيشت برم؟

مرد: نه! فکرش را هم نکن

زن: منو دوست داری؟

مرد: البته!

زن: آيا تا حالا به من خيانت کردی؟

مرد: نه! چرا چنين سوالى می‌‌کنی؟

زن: منو مسافرت می‌‌بری؟

مرد: مرتب!

زن: آيا منو می‌‌زنی؟

مرد: به هيچوجه! من از اين آدما نيستم !

زن: می‌‌تونم بهت اعتماد کنم؟

.

.

.

: بعد از ازدواج

متن را اين دفعه از پائين به بالا بخوانيد !!! 
لينك | نوشته شده در 2008/7/12ساعت 11 AM توسط ....!؟|
خواستگاری
مادر داماد : ببخشين ، كبريت دارين؟
خانواده عروس : كبريت ؟! كبريت براي چي!؟
مادر داماد : والا پسرم مي خواست سيگار بكشه...
خانواده عروس : پس داماد سيگاريه....!؟
مادر داماد : سيگاري كه نه.. والا مشروب خورده ، بعد از مشروب سيگار مي چسبه...
خانواده عروس : پس الكلي هم هست..!؟
مادر داماد : الكلي كه نه... والا قمار بازي كرده و باخته ! ما هم مشروب داديم بهش كه يادش بره
خانواده عروس : پس قمارم بازي مي كنه...!؟
مادر داماد : آره... دوستاش توي زندان بهش ياد دادن...
خانواده عروس : پس زندانم بوده...!؟
مادر داماد : زندان كه نه... والا معتاد بوده ، گرفتنش يه كمي بازداشتش كردن...
خانواده عروس : پس معتادم بوده...!؟
مادر داماد : آره... معتاد بود ، بعد زنش لوش داد...
خانواده ي عروس : زنش !!!؟؟؟


نتيجه اخلاقي : هميشه موقع خواستگاري رفتن كبريت همراهتون داشته باشين!
لينك | نوشته شده در 2008/7/12ساعت 11 AM توسط ....!؟|

سالگرد ازدواج
1) زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.

2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟
*****
روز زن

1)زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)
*******
روز مرد

1) زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

2) مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)
*****
40 روز بعد از تولد بچه

1) زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)

2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است)
******
40 سال بعد

1)زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم

2)مرد :یعنی دیگه کیک نخوریم
******
2 ثانیه قبل از مرگ

1) زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم

2) مرد:گشنمه
*****
وصیت نامه

1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ونثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

2) مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید
*****
اون دنیا

1)زن : خطاب به فرشته ی مسول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من(((وسر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت )))

2)مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن


لينك | نوشته شده در 2008/7/10ساعت 5 PM توسط ....!؟|
قلبی مهربان
 

مادر من فقط یه چشم داشت . من از او متنفر بودم...اون همیشه مایه خجالت من بود..اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت .. یه روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره .. خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کارو با من بکنه؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نیگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم ..روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت اِ اِ اِ ... مامان تو فقط یه چشم داره ... فقط دلم میخواست یه جوری خودمو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو... کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمیمیری؟ اون هیچ جوابی نداد... حتی یه لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی... از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من ..اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.. وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا ، اونم بی خبر ...سرش داد زدم : " چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی ؟!"

                    گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم" و بعد فوراً رفت و از نظر ناپدید شد. یه روز یه دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه..ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم.بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی.همسایه ها گفتن که اون مرده..ولی من حتی یه قطره اشک هم نریختم..اونا یه نامه به من دادن که اون ازشون خواسته بود که بدن به من..ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا..ولی من ممکنه نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم..آخه میدونی... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یه چشمت رو از دست دادی..به عنوان یه مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یه چشم ..بنابراین مال خودم رو دادم به تو..برای من افتخار بود که پسرم می تونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه.. با همه عشق و علاقه من به تو : مادرت


لينك | نوشته شده در 2008/7/9ساعت 4 PM توسط ....!؟|
یه داستان جالب
آقاى سام، رفته بود استخدام بشود . صورتش را شش تيغه كرده بود و كراوات تازه اش را به گردنش بسته بود و لباس پلو خورى اش را پوشيده بود و حاضر شده بود تا به پرسش هاى مدير شركت جواب بدهد .
آقاى مدير شركت، بجاى اينكه مثل نكير و منكر از آقاى سام سين جيم بكند، يك ورقه كاغذ گذاشت جلوش و از او خواست تنها به يك سئوال پاسخ بدهد . سئوال اين بود :
"شما در يك شب بسيار سرد و طوفانى، در جاده اى خلوت رانندگى ميكنيد، ناگهان متوجه ميشويد كه سه نفر در ايستگاه اتوبوس، به انتظار رسيدن اتوبوس، اين پا و آن پا ميكنند و در آن باد و باران و طوفان چشم براه معجزه اى هستند .يكى از آنها پير زن بيمارى است كه اگر هر چه زود تر كمكى به او نشود ممكن است همانجا در ايستگاه اتوبوس غزل خداحافظى را بخواند . دومين نفر، صميمى ترين و قديمى ترين دوست شماست كه حتى يك بار شما را از مرگ نجات داده است . و نفر سوم، دختر خانم بسيار زيبايى است كه زن رويايى شماست و شما همواره آرزو داشته ايد او را در كنار خود داشته باشيد . اگر اتومبيل شما فقط يك جاى خالى داشته باشد، شما از ميان اين سه نفر كداميك را سوار ماشين تان مى كنيد؟؟ پيرزن بيمار؟؟ دوست قديمى؟؟ يا آن دختر زيبا را؟؟ جوابى كه آقاى سام به مدير شركت داد، سبب شد تا از ميان دويست نفر متقاضى، برنده شود و به استخدام شركت در آيد.

راستى، ميدونيد آقاى سام چه جوابى داد ؟؟ اگر شما جاى او بوديد چه كار ميكرديد ؟؟
*
*
*

و اما پاسخ آقاى سام :

آقاى سام گفت : من سويچ ماشينم را ميدهم به آن دوست قديمى ام تا پير زن بيمار را به بيمارستان برساند، و خود من با آن دختر خانم زيبا در ايستگاه اتوبوس ميمانم تا اتوبوس از راه برسد و ما را سوار كند

لينك | نوشته شده در 2008/7/9ساعت 4 PM توسط ....!؟|

لينك | نوشته شده در 2008/7/9ساعت 3 PM توسط ....!؟|
مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده

در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان هست

1
مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
مشتري : يک کامپيوتر سفيد...

2
مشتري : سلام، من «سلين» هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم
مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
مشتري : آره، ولي اون واقعاً گير کرده
مرکز : اين خوب نيست، من يک يادداشت آماده مي کنم...
مشتري : نه ... صبر کن ... من هنوز نذاشتمش تو درايو ... هنوز روي ميزمه .. ببخشيد ...

3
مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن.
مشتري : سمت چپ شما يا سمت چپ من؟

4
مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : سلام ... من نمي تونم پرينت کنم.
مرکز : ميشه لطفاً روي Start کليک کنيد و ...
مشتري : گوش کن رفيق؛ براي من اصطلاحات فني نيار! من بيل گيتس نيستم، لعنتي!

5
مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم. هر دفعه سعي مي کنم ميگه : «نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم» من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه...

6
مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم...
مرکز : آيا شما پرينتر رنگي داريد؟
مشتري : نه.

7
مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
مشتري : يه خرس Teddy که دوست پسرم از سوپرمارکت برام خريده.

8
مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
مشتري : کار نمي کنه.
مرکز : دقيقاً چه کار کردين؟
مشتري : من کليد F رو 8 بار فشار دادم همونطور که بهم گفتيد، ولي هيچ اتفاقي نمي افته...

9
مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه.
مرکز : مطمئنيد که به کامپيوترتون وصله؟
مشتري : نه، من نمي تونم پشت کامپيوتر برم.
مرکز : کيبوردتون رو برداريد و 10 قدم به عقب بريد.
مشتري : باشه.
مرکز : کيبورد با شما اومد؟
مشتري : بله
مرکز : اين يعني کيبورد وصل نيست. کيبورد ديگه اي اونجا نيست؟
مشتري : چرا، يکي ديگه اينجا هست. اوه ... اون يکي کار مي کنه!

10
مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor، و عدد 7 هست.
مشتري : اون 7 هم با حروف بزرگه؟

11
يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه...
مرکز : شما مطمئنيد رمز درست رو به کار برديد؟
مشتري : بله مطمئنم. من ديدم همکارم اين کار رو کرد.
مرکز : ميشه به من بگيد رمز عبور چي بود؟
مشتري : پنج تا ستاره.

12
مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنيد؟
مشتري : Netscape
مرکز : اون برنامه آنتي ويروس نيست.
مشتري : اوه، ببخشيد... Internet Explorer 

13
مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه!

14
مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟
مشتري : عصرتون بخير! من بيش از 4 ساعت براي شما صبر کردم. ميشه لطفاً بگيد چقدر طول ميکشه قبل از اينکه بتونين کمکم کنيد؟
مرکز : آآه..؟ ببخشيد، من متوجه مشکلتون نشدم؟
مشتري : من داشتم توي Word کار مي کردم و دکمه Help رو کليک کردم بيش از 4 ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟

15
مرکز : چه کمکي از من برمياد؟
مشتري : من دارم اولين ايميلم رو مي نويسم.
مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟
مشتري : خوب، من حرف a رو دارم، اما چطوري دورش دايره بذارم؟


لينك | نوشته شده در 2008/7/9ساعت 3 PM توسط ....!؟|

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ » . رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد.. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند ....

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»

اين بار مرد گفت « بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟ »

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را

وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم .

تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است.
و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

..

...

....

اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .


لينك | نوشته شده در 2008/7/9ساعت 3 PM توسط ....!؟|
معجزه
قتی سارا دخترک 8 ساله ای بود،شنيد که پدر و مادرش درباره ی برادر کوچکترش صحبت

ميکنند.فهيمد که برادرش سخت بيمار است و انها پولی برای مداوای او ندارند.پدر به تازگی

کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه جراحی پر خرج برادر را بپردازد.سارا شنید

که پدر آهسته به مادر گفت:فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اطاق خوابش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را دراورد.قلک را

شکست،سکه ها را روی تخت ريخت و آنها را شمرد.فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.جلوی پيشخوان

انتظار کشيد تا داروساز به او توجّه کند، ولی داروساز سرش شلوغ تر از ان بود که متوجّه بچه

اي هشت ساله شود.

دخترک پاهايش را به هم مي زد و سرفه مي کرد،ولی داروساز توجّهی نمي کرد،بالاخره

حوصله ی سارا سر رفت و سکّه ها را محکم روی شيشه ی پيشخوان ريخت.

داروساز جا خورد.رو به دخترک کرد و گفت:چه می خواهی؟دخترک جواب داد:برادرم خيلی

مريض است،می خواهم معجزه بخرم.دروساز با تعجب پرسيد:ببخشيد؟!

دخترک توضيح داد:برادره کوچک من ، داخل سرش چيزی رفته و بابايم مي گويد که فقط

معجزه مي تواند او را نجات دهد،من هم می خواهم معجزه بخرم.قيمتش چقدر است؟

داروساز گفت:متاسفّم دختر جان،ولی ما اينجا معجزه نمي فروشيم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت:شما را به خدا،او خيلی مريض است،بابايم پول ندارد تا

معجزه بخرد،اين هم تمام پول من است.من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که در گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت،از دخترک پرسيد؟چقدر پول

داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد.مرد لبخندی زد و گفت:اه،چه

جالب.فکر می کنم اين پول برای خريد معجزه ي برادرت کافی باشد...!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت:من می خواهم برادر و والدينت را ببينم،فکر مي کنم که

معجزه ي برادرت پيش من باشد.

ان مرد،دکتر ارمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود.

فردای ان روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفّقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.

پس از جراحی،پدر نزد دکتر رفت و گفت:از شما متشکّرم.نجات پسرم يک معجزه ي واقعی

بود.میخواهم بدانم ببت هزينه ی عمل جراحی چقدر بايد پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت:فقط ۵ دلار

لينك | نوشته شده در 2008/7/9ساعت 2 PM توسط ....!؟|
دانشگاه


f3su4o

شروع ترم

2vuc754

یک هفته بعد از شروع ترم

2anww4

دو هفته بعد از شروع ترم

2q8rivq

قبل از میان ترم

143fjty

در طول امتحان میان ترم

20959mr

بعد از امتحان میان ترم

344cd5l

قبل از امتحان پایان ترم

ehesxt

اطلاع از برنامه پایان ترم

9r3q8i

7 روز قبل از پایان ترم

122osw6

6 روز قبل از پایان ترم

ogjree

5 روز قبل از پایان ترم
iy0hkz

4 روز قبل از پایان ترم

167429v

2 روز قبل از پایان ترم

2lj6nna

1 روز قبل از پایان ترم

xm1xe8

شب قبل از امتحان
iwrdwy

1 ساعت قبل از امتحان

69j7yx

در طول امتحان

4hqjar

هنگام خروج از سالن امتحان

20959mr

بعد از امتحان

                             نظر یادت نره...!

                                    


لينك | نوشته شده در 2008/7/9ساعت 2 PM توسط ....!؟|

سوالات مامور امار و جواب های مردم:

آبادان
- سلام
-سلام ولک
- شما چند تا فرزند دارید؟
- به تو چه کوکا!!!
-ای بابا ! آقا من مامور آمار هستم!
-خو کوکا منم مامورم !
-کارتتون لطفا
-خودت کارتت لطفا!!
- آقا اصلا شما بچه داری!؟!؟
- نه کوکا تموم کردیم!
-خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!

اصفهان
- سلام
-سلام دادا
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سی و سه تا
- چند تا دختر چند تا پسر ؟
- همش پسرس دادا
-تحصیلات؟
- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن .
-شغل؟
- برج ساز .
- وسیله نقلیه دارید؟
- بله . یه ژیان دارم.

شیراز
- سلام
-سلام کاکو
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سه تا کاکو
- تعداد دختر و پسر ؟
- سه تاش دختره کاکو
- شغلتون ؟
- لوازم آرایشی بهداشتی میفروشم کاکو.
- در آمد متوسط ماهانه؟
- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.
- ببخشید شما خلبان هستید یا کاسب!!!!!؟؟؟؟
- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هسم !

خرم آباد
- سلام
-بوغغغغغ سلام
- شما چند تا فرزند دارید؟
- 11 تا دختر 16 پسر جمعا 35 تا .
- شغل
- فروش بیل و کلنگ یه باشگاه بدنسازی هم دارم !
- تحصیلات ؟
- سیکل
- متشکرم

عرب
- سلام
- السلام علیک!
- شما چند تا فرزند دارید؟
-244 تا
- چند تا دختر چند تا پسر!؟
- 200 تا پسر آمار دخترام هم به تو مربوط نی!!!!
-متشکرم!!! خدانگهدار                                                       

    - فی امان الله.

قم
- سلام حاج آقا
-سلام علیکم و رحمه الله برادر . خسته نباشید . خدا قوت ان شاالله . الله اکبر.
-ببخشید حاج آقا شما چند تا فرزند دارید؟
- دو تا , یه دختر یه پسر
- شغل
- مداحی . نوحه خونی . فروش البسه روحانیون و طلبه ها .
-تعداد همسر ؟
- 55 تا
- بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟! ببخشید بچه هاتون زن زاییدن یا زناتون بچه زاییدن؟!
- 54 تا صیغه یک نفر هم بوغغغغغغغ

- صحیح .
- وقت نماز برادر امری با من نیست؟
- نه متشکرم
زاهدان
-
سلام
-شلام
- شما چند تا فرزند دارید؟
- شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!
- جان!؟!؟!؟ منظورتون چیه!؟!؟؟!
- شی تاشون تو درگیری با نیرو انتظامی کشته شدن!
- متاسفم . حالا باقیمانده چندتا دختر و چند تا پسر؟
- شه تا دختر
- شغل ؟

- مامور نیروی انتظامی . شتاد مبارزه با مواد مخدر
-بسیار عالی!!!


لينك | نوشته شده در 2008/7/7ساعت 3 PM توسط ....!؟|

لينك | نوشته شده در 2008/7/7ساعت 3 PM توسط ....!؟|
set as your home page

لينك | نوشته شده در 2008/7/7ساعت 2 PM توسط ....!؟|